Persian(Iran)English (United Kingdom)
نامه خداحافظي گابريل گارسيا مارکز براي دوستانش: PDF Print E-mail
Written by روابط عمومی   
Monday, 08 March 2010 04:38
There are no translations available.


خدايا، اگر تکه اي زندگي می داشتم، نمي گذاشتم حتي يک روز بگذرد بي آنکه به مردمي که دوستشان دارم نگویم که دوستشان دارم. به همه مردمان مي قبولاندم که محبوب منند و در کمند عشق زندگی میکردم.

اگر خداوند براي لحظه اي فراموش مي کرد که من عروسکي کهنه ام و تکه ي کوچکي از زندگي را به من ارزانی میداشت احتمالا همه آنچه را که به فکرم میرسید  نمی گفتم بلکه به همه چیزهایی که میگفتم فکر میکردم.


ارج همه چيز در من، نه در ارزش آنها که در معنايي است که دارند.

کمتر مي خوابيدم و بيشتر رويا مي ديدم چون مي دانستم هر دقيقه که چشمانم را بر هم مي گذارم شصت ثانیه نور را از دست میدهم!


هنگامي که ديگران مي ايستادند، راه مي رفتم و هنگامي که ديگران مي خوابيدند، بيدار مي ماندم.

هنگامي که ديگران صحبت مي کردند، گوش مي دادم و از خوردن يک بستني شکلاتي ، چه حظي که نمیبردم!


اگر خداوند تکه اي زندگي به من ارزاني مي داشت، قبايي ساده مي پوش يدم، نخست به خورشيد چشم میدوختم و نه تنها جسمم که روحم را عریان میکردم.


خدايا، اگر دل در سینه ام همچنان مي تپيد، نفرتم را بر يخ م ي نوشتم و طلوع آفتاب را انتظار میکشیدم ...

با اشک هايم گل هاي سرخ را آبياري مي کردم تا درد خارهاشان و بوسه
گلبرگ هاشان، در اعماق جانم بخلد.

به انسان ها نشان مي دادم که چه قدر در اشتباهند هنگامي که گمان میبرند وقتي پير شدند نمي توانند عاشق شوند. آنها نمي دانند تنها زماني پير خواهند شد که ديگر نتوانند عاشق باشند!

به هر کودکي، دو بال می دادم اما رهايش م ي کردم تا خود پرواز را بياموزد.
به سالخوردگان ياد مي دادم که مرگ نه با سالخوردگي که با فراموشي، سر مي رسد.

آه انسان ها! از شما چه بسيار چيزها که آموخته ام.
من دريا فتم که همگان مي خواهند در قله کوه زندگي کنند بي آنکه بدانند خوشبختي واقعي ، وابسته نتیجه ایست که دردست دارند.
من دريافته ام که وقتي طفل نوزاد براي اولين بار با مشت
کوچکش، انگشت پدر را مي فشارد، او را براي هميشه به دام می اندازد.

من دريافته ام که يک انسان ، فقط هنگامي حق دارد از بالا به انساني دیگر بنگرد که ناگزير باشد او را یاری دهد تا روی پای خود بایستد.

من از شما انسان ها، بسیار چیزها آموخته ام كه در حقيقت، فايده چنداني ندارند زير ا هنگامي آنها را در این چمدان میگذارم که بدبختانه در بستر مرگ خواهم بود...